جدی نگیرید - 9

ماکت های حقیقی!

کم کردن ارتفاع هواپیما شروع شده. مهماندار بعد از چند ساعت، دوباره ظاهر می‌شه و فرود هواپیما رو اطلاع می‌ده. اکثر مسافرا از پنجره‌ها مشغول دید زدن منظره شهرن. برج ایفل، چرخ و فلک لندن، اپراهاوس، کولوسئوم و بقیه نمادهای شهر، کم کم خودنمایی می‌کنن. به تدریج خود درگیری مسافرها هم شروع می‌شه. شهر که از این بالا، تفاوت چندانی با تهرون خودمون نداره. حالا ما چه گناهی کردیم که اقلیممون گرم و خشکه و اینجا سرسبزه. موقتا با این استدلال تسکین پیدا می‌کنی. بعد از چند دقیقه، فرودگاه از دور دیده می‌شه. ترجیح می‌دی قضاوت رو نگر داری برای بعد از فرود و فعلا نگران زندگیت باشی که دست موتورهای 30 ساله هواپیماست. طفلک از شدت پیری به آه و ناله کردن افتاده ولی به هر زحمتی هست، تن نحیف هواپیما رو به باند می‌رسونه. نیم ساعت بعد وارد سالن می‌شی. دوباره مقایسه‌ها شروع می‌شه و پشت سرش تسکین دادن‌ها. به هر حال، ما هم فرودگاه امام رو داریم. چه فرقی داره، اونجام خیلی مدرن و شیکه... بعد به آرامی به خودت می‌گی هرچند 40 سال طول کشیده تا ساخته بشه ولی اگه انشاالله مسئولین همت کنن، بالاخره یه روز تموم میشه. کمی تعجب می‌کنی وقتی متوجه میشی از جو امنیتی خبری نیست. به جاش چندتا ضعیفه مامانی رو می‌بینی. باورت نمیشه پلیس می‌تونه اینقدر دوست داشتنی باشه. آرامش عجیبی داری. ناگهان فلاش‌بکی به گذشته، تو رو به گیت فرودگاه امام می‌بره. در تمام عمرت یه سیگار هم نکشیدی ولی وقتی وارد گیت می‌شی احساس می‌کنی که همیشه یه مجرم تحت تعقیب بودی. ضربان قلبت دو برابر شده، سرخ شدی، دست و پات شروع به لرزیدن کرده. تو دلت مدام می گی؛ نه... من مجرم نیستم. ترجیح می‌دی این خاطره رو تمومش کنی. چه بسا ممکنه تو فلاش‌بک، گیر پلیس بیافتی و از پرواز جا بمونی.

ماکت های حقیقی!

نیم ساعت اول کلا تو هپروتی. بعد، کمی که خودت رو جمع و جور کردی به جزئیات دقت می‌کنی. کفسازی، پنجره‌ها، سقف، صندلی‌ها و در نهایت سر و وضع آدمها خصوصا بانوان، توجه‌ات رو جلب می‌کنه. تاکسی می‌گیری و به مقصد هتل در حرکتی. آسفالت کف خیابون و شمایل درخت‌ها و نمای ساختمونها و چراغ‌های روشنایی و تابلوهای تبلیغاتی موضوعات بعدیه که بهشون فکر می‌کنی. در ادامه، هتل، رستوران، مراکز خرید، ادارات، ورزشگاه‌ها، مدارس، دانشگاه‌ها و کلا همه جا برات موضوعات جالب توجهی هستن. در تمام سفر و در تمام لحظات، ذهنت شدیدا درگیر مقایسه است. قیاس پشت قیاس. حتی ساده‌ترین مسائل رو با داشته‌های کشورت مقایسه می‌کنی و در نهایت به یک کلمه می‌رسی: "ماکت‌های حقیقی". به این نتیجه می‌رسی که خیابون، بزرگراه، فرودگاه، هتل، دانشگاه، ورزشگاه، پارک و ... یه سری اسامی مشترک تو همه جای دنیاست ولی انگار سهم جهان سوم، فقط ماکتی از اونهاست. ماکت بزرگراه، ماکت پارک، ماکت هتل، ماکت دانشگاه و حتی ماکت صنعت، ماکت ورزش، ماکت دموکراسی، ماکت آموزش عالی و ...
و تهران ما و شاید تهران تمام کشورهای درحال توسعه صاحب همه چیز هست ولی در ابعادی مضحک چه به لحاظ کمی و چه به لحاظ کیفی. هرچند الان، مثل دوره قاجار از دیدن فرنگ، انگشت به دهن نمی‌مونیم و به مدد نفت تونستیم فاصله‌ها رو کم کنیم ولی واقعیت اینه که همون آدمهای قاجاری هستیم که با پول نفت، کت و شلوار تنمون کردیم و یک سری ماکت برای آرامش خاطر خودمون ساختیم تا شاید باورمون بشه که ما صاحب همه چیز هستیم و اونهم شاید بزرگترینش در خاورمیانه.