یادداشت نویسنده

وقتی آبدارچی، رئیس می‌شود!

کارکنان اداره تصمیم می‌گیرند به پاس قدردانی از زحمات چندین ساله مش‌حسن، آبدارچی اداره، روزی را به نام او نام‌گذاری کنند و در این روز، تمام خواسته‌هایش را بی‌چون و چرا برآورده نمایند. بدین سان با توافق رئیس اداره، روز تولد مش‌حسن به نام وی نام گذاری می‌شود. پس از فروکش کردن تعارفات مرسوم، او را تنها می­گذارند تا کمی بیاندیشد و هر خواسته‌ای که دارد مطرح نماید تا برآورده شود. در لحظات اولیه، اوضاع به روال سابق پیش می‌رود، اما با گذشت هر دقیقه، مغز مش‌حسن بطور معجزه آسایی شروع به واکنش‌های شدیدی می‌کند. سلول‌های خاکستری، یکی پس از دیگری پالس‌هایی از سرکشی را به قسمت فوقانی مغز ارسال می­کنند و چندی نمی­گذرد که صدها میلیون نورون مغز او متحد شده و آتشی عظیم را به جان اداره می‌اندازند.
در گام نخست، مش‌حسن ادعای استقلال کرده و آبدارخانه را به عنوان معاونتی مستقل به نام خود مصادره می‌کند. قوانین جدیدی را برای آبدارخانه وضع کرده و پس از آن، نوشیدن چای و دیگر مایعات را در کل اداره هدفمند‌سازی می‌نماید، اما قضیه به اینجا خلاصه نمی‌شود چرا که هنوز تنها پاسی از روز گذشته و تا انتهای ساعت اداری، فرصت زیادی باقی مانده بود. در گام دوم نافرمانی مغز مش‌حسن به اوج خود می‌رسد و امر و نهی‌ها به کارمندان اداره شروع می‌شود. برای ساعت صرف صبحانه، نهار، آب، چای، مکالمه با تلفن، کار با کامپیوتر، برخورد با ارباب رجوع و هر آنچه در سیستم یک اداره، محتمل به نظر می‌رسد، تعیین تکلیف می‌کند. با هر گامی که برمی‌دارد و با هر دستوری که صادر می‌کند، هورمون سروتونین در مغزش شروع به ترشح کرده و احساس خوشایندی از لذت به وی دست می‌دهد.وقتی آبدارچی، رئیس می شود!

کارمندان اداره که تا دیروز با موجودی مظلوم و دوست داشتنی مواجه بودند و هیچ انتظار چنین تغییری را نداشتند در بهت و حیرت فرو می‌روند و تنها در انتظار رسیدن ساعت 4 می‌مانند تا  قدرت مش‌حسن بطور قانونمند به پایان برسد اما این نکته‌ای بود که مش‌حسن هم به آن می‌اندیشید. پایان ساعت به معنای پایان قدرت بود و تمام دست‌آوردهای چندین ساعته در آستانه فروریختن. عقربه‌های ساعت به 3 و 59 دقیقه می‌رسد و مغز مش‌حسن، دستور برداشتن آخرین گام را صادر می‌کند. مش‌حسن به پشت در اتاق رئیس تکیه داده و منتظر است نورون کوچک صورتی رنگ مغزش، دستور فتح آخرین سنگر را صادر کند. دستگیره در را می‌چرخاند و با خونسردی تمام وارد می‌شود. آقای رئیس، طبق آخرین تصمیم من، شما از امروز برکنار می‌شوید و از فردا من رئیس خواهم بود.
با این تصمیم تکان دهنده، قدرت اداره به مدت نامعلومی به مش‌حسن منتقل می‌شود اما دیری نمی‌گذرد که قضیه به گوش ادارات مرکزی و وزارتخانه می‌رسد. تمام آبرو و چندین سال حیثیت وزارتخانه با چنین اتفاقی در معرض خطر قرار می‌گیرد. مش حسن به وزارتخانه فرا خوانده می‌شود تا بصورت مسالمت آمیزی قدرت وی پس گرفته شود. اما وی زیر بار هیچ تصمیمی نمی‌رود. بالاخره با مذاکرات فراوان، شرطی برای پس دادن قدرت معین می‌کند و آن اینکه، زین پس برای تمام آبدارچی‌ها در تمام ادارات کل کشور، اختیارات بی‌حد و مرزی فراهم گردد. وزیر بیچاره که چاره‌ای جز قبول این درخواست نمی‌یابد، زیر تفاهمنامه را امضا می‌کند. مش‌حسن به کار سابق خود باز می‌گردد اما از آن روز تا کنون در تمام ادارات، به آبدارچی‌ها قدرت گسترده‌ای داده می‌شود که دست کمی از روئسا ندارد. تنها کافی است به آبدارچی اداره خود، کمی فکر کنید. 

_________________________
لینک مطلب قبل:
ما و پدرانمان در یک خیابان!