جدی نگیرید - 6

روایت یک گفتگو در عالم بـرزخ

اخیرا برای یکی از خوانندگان وبلاگ به نام امیر، اتفاق عجیبی افتاده. او پس از فارغ­التحصیلی، در دفتر یکی از مهندسان مشاور مشهور کشور، شروع به کار کرده بود. کار مستمر و دوری از شهرستان باعث شده بود، ارتباط صمیمانه­ای با رئیس شرکت داشته باشد. به پاس اعتماد به وی، طبقه بالای دفتر به عنوان محل سکونت، در اختیارش قرار گرفته بود. یک ماه قبل، عده­ای به قصد سرقت اموال شرکت وارد آنجا می­شوند و موقعی که با مقاومت امیر روبرو شدند، او را به شدت مورد ضرب و جرح قرار می­دهند. وی چهار شبانه روز به کما می­رود. بعد از خروج از کما، تصویر جالبی از برزخ به خاطر می­آورد. در گفتگویی صمیمانه به پای صحبت­های او می­نشینیم.

روایت یک گفتگو در عالم برزخ

من: عالم برزخ چطور بود؟

امیر: بیشتر شبیه یه رویای واقعی بود. همه مرده­ها بودن. حتی افراد زنده هم به نوعی بودن. ولی من، بیشتر سراغ معمارا رفتم.

کیارو دیدی؟

فرانک لوید رایت، لویی کان، مهندس میرمیران، مهندس وارطان و ...

چیکار می­کردن؟

جمعشون جمع بود. داشتن بهشت و جهنم رو دیزاین می­کردن. هرکس با تصور و تخیل خودش اونجاهارو رو ساخته بود. دنیای فوق­العاده­ای بود.

پس فرصت خوبی برای تجدید دیدار بود؟

آره، ولی وقتی به مهندس میرمیران گفتم از ایران اومدم، دلش گرفت. خیلی از وضعیت معماری ایران شاکی بود. هی می­گفت بنیاد... بنیاد... وای... وای... نفهمیدم منظورش از بنیاد چیه. بنیاد مستضعفان رو میگه یا چی...

نظرش رو در مورد جوایز میرمیران نپرسیدی؟

اتفاقا، تصویر وقایع این دنیا تو اون طرف هم تکرار می­شه. یعنی روح همه آثار شرکت کننده تو مسابقه میرمیران، اونجام بود. ولی نفهمیدم چرا هیچ کدوم از آثار منتخب تو دنیا، اونجا منتخب نشده بودن. اصلا به حساب هم نیومده بودن.

عجب!!! حالا این عکسی که برای ما فرستادی چیه؟ مونتاژه؟

نه بابا. خوشبختانه وقتی دزدا، آجر رو کوبیدن به سرم و بدن بی­جانم رو بردن انداختن حاشیه جاده، فراموش کردن موبایلم و بردارن. منم به کمک یه خانم روح با موبایلم این عکسا رو گرفتم که به تدریج می­فرستم بذاری تو وب.

ممنون. حالا تو این عکس چرا مهندس میرمیران و رایت بال دارن ولی فیلیپ جانسون نداره؟

حاج رضا می­گفت آدمای خوب مثل فرشته­ها تو بهشت بال دارن و می­تونن طبقات مختلف بهشت رو طی کنن ولی آدمای معمولی نه. فیلیپ... نمی­دونم چش بود همه ازش فرار می­کردن. بال هم نداشت. ظاهرا برای کفاره گناهاش یه ساختمون رو فرو کرده بودن تو سرش. حالا گناهش چی بود و خدا میدونه.

حاج رضا کیه؟

داستانش مفصله، تو جوونی تو چهارسوق کار می­کرد. بعدا منحرف شد.

تو عکس یه چیزیم اون بالا داره می­پره؟

آره بهش می­گفتن بهرام. همیشه یه دوربین دستش بود. هی می­گفت: بی بی سی غلط کردی. منظورش واضح نبود. اصلا معلوم نبود اونجا چیکار می­کنه. شاید اونم تو کما بود.

دیگه کیا بودن؟

یورن اوتزن رو دیدم. نشسته بود گریه می­کرد. می­گفت چرا گند زدین به بانک ملی من؟ چرا؟چرا؟ با اون مرمت کردنتون! با او چراغانی کردنتون! عجیب ناراحت بود. میس، لوکوربوزیه، آلوار آلتو، گروپیوس، همه بودن. داشتن رو طرح جامع بهشت و جهنم کار می­کردن. چند تام مهندس سازه رو دیدم. سازه جالبی برای تنوره جهنم طراحی کرده بودن.

از خانوما کیا بودن؟

اتفاقا یه نفرو آورده بودن هی می­گفت شما مال منین. همه مال منن. همه کارا مال منه. اینجا، اونجا، همه جا، همه چیز، متعلق به منه. من براتون برنامه­ها دارم. چندتام هارد دستش بود شایدم  این هارد پورتابل هارو بسته بودن بهش. نمیدونم. می گفت عکس پروژه های خودمه، مبادا بیفته دسته مهدی...

نفهمیدی کیه و منظورش چیه؟

نه مشخص نبود.

خوب ممنون از اینکه وقتت رو در اختیار ما گذاشتی. اگه چیز جدیدی به خاطرت رسید، بازم بیا برای گفتگو.

خواهش می­کنم. حتما.

و این داستان همچنان ادامه دارد...

_________________________
:: لینک مطلب قبل:
حکایت شیخ و خر شیطان