دیالوگ معماری

ناگفته­هایی از کامران دیبا - بخش دوم
 

Architecture Dialogue
Unsaid From Kamran Diba - The Second Part

در کارهای دیگر شما هم به لحاظ روحی، حس خیلی فروتنانه کارهای رایت را می­شود دید. مثلا فرهنگسرای شفق در یوسف آباد به ویژه که بسیار در آرامش و سایه نشسته است و علاوه بر آن، به نظر می‌آید که این نوع فرم کار با معماری ایرانی و معماری قرون میانی ایران،‌ بسیار هماهنگ است.
  

آن اولین کار من بود و وقتی آن کار را به شهرداری ارائه دادم مورد تمسخر قرار گرفتم. برای اینکه اینها شیوه کارم را نمی­فهمیدند، آن زمان پرزنتاسیون یعنی نمایش کار به صاحب کار را متوجه نمی­شدند. اینها نمی­دانستند که مثلا وقتی من می­آیم و جای درختها را هم با مداد رنگی مشخص می­کنم، این بخشی از کار معماری مدرن است، روی این اصل فکر می­کردند که من خیلی پرت و ناشی هستم و کارم را بلد نیستم.
در آن زمان در منطقه یوسف آباد، منطقه­ای که برای احداث فرهنگسرای شفق به من داده بودند، یک زباله دانی بود. من گفتم که در این منطقه چند باب ساختمان بسازم. به من گفتند که اینجا به هیچ وجه تبدیل به فضای سبز نمی­شود، اما من به جز احداث فضای سبز به فکر یک ایده تازه بودم. گفتم اینجا یک ساختمان وجود دارد که آن هم قدیمی و یادگاری از گذشته است اگرچه ساختمان مهمی نیست، اما در طراحی جدیدش من آن را حفظ می­کنم.
این ساختمان گویا مدتی بیمارستان مسئولین و بعد هم ساختمان ژاندارمری بود که دیگر مخروبه شده بود اما من آن­را حفظ کردم. این در ایران آن سالها یک کار جدید بود. اینکه شما یواش یواش شروع می­کنید به اینکه بگویید که من بخشی از چیزهای گذشته را هم در کنار کار جدید حفظ می­کنم؛ در آن زمان در ایران این شکل کار مطرح نبود، ساختمان را خراب می­کردند واز نو آرشیتکت­ها آن­را می­ساختند.
من آن دیوار قدیمی را که آنجا بود حفظ کردم. و بعد گفتم چون این دیوار ربطی به تاریخ ما دارد ما بقیه ساختمان جدید را به شکلی به این دیوار و ساختمان قدیمی ربط می­دهیم، پس برای ادامه کار آجری شبیه به آجرهای کار شده در دیوار قدیمی می­خواستیم­. اما حالا آجر رنگی از کجا باید پیدا می­کردیم؟ گفتند در قم وجود دارد. به قم رفتم و هر طور بود آجر را پیدا کردم، چون در تهران آجر قرمز مصرف می­کردند و سنگ تراورتن می­چسباندند و اصلا کسی آجر کار نمی­کرد.
بعدش گفتم که در این محله کتابخانه نیست. یک کتابخانه کوچک هم دایر کنیم. ایرادهای مختلف گرفتند؛ اما من اصرار کردم بگذارید یک کتابخانه نقلی کوچک صرفا برای محله یوسف آباد درست کنیم. می­خواهم بگویم که کسی نیامد به من بگوید که این کارها رو بکن. بعدا گفتم یک سالن تجمعات هم اینجا درست کنیم چون مدارس محله جا ندارند و اگر بخواهند سخنرانی کنند یا نمایشی بگذارند می­توانند از این سالن استفاده کنند. با خودم فکر کردم ما اینجا را درست می­کنیم و در اختیار اهالی شهر قرار می­دهیم. بعد پشت ساختمان قدیمی چند تا دفتر ساختیم، قرار شد این دفترها را هم بدهیم به سازمان پیشاهنگی و سازمان زنان و بقیه سازمانهای اجتماعی که وجود داشتند.
من عملا از "هیچ" و از یک زباله دانی،‌ یک مرکز اجتماعی طراحی کردم. بعدها البته آرشیتکت­ها آمدند و گفتند که این چه پروژه خوبی گرفته و از این حرفها در صورتی که ما یک زباله دانی را تحویل گرفته بودیم و به من گفتند که در این منطقه می­خواهیم فقط فضای سبز ایجاد کنیم و درخت بکاریم. ما آمدیم و این پروژه را خودمان بوجود آوردیم. همچین پروژه­ای اصلا وجود نداشت، موزه هم همینطور بود. وقتی من مطرح کردم شهبانو به من گفتند که برو نقشه­اش را بکش. من وقتی نقشه­اش را کشیدم و آوردم، عملا صاحب کاری وجود نداشت. عملی کردن این پروژه نه سال طول کشید.
یعنی بودجه­ای نبود. من به وزارت فرهنگ رفتم و با وزیر وقت آقای "پهلبد"، صحبت کردم. ایشان خیلی من را هم تشویق کرد و گفت معماریش عالی هست چون ماکت رو برده بودم، به سقف هایش نگاه کرد و گفت این سقف­ها مرا به یاد کرمان و پشت بام­های شهرهای یزد قدیم می­اندازد و از این حرفها، ولی در نهایت برای عملی کردن کار، بودجه­ای قرار نداد چرا که پروژه­های دیگرشان اولویت داشت. عملا این پروژه پنج، شش سال خوابید تا اینکه ما دوباره رفتیم حضور شهبانو و از ایشان خواستیم که یک فکری برای عملی کردن این پروژه بکنند و خودشان مستقیما یک بودجه­ای بگیرند.
خلاصه این کار خیلی طول کشید تا توانستند برای آن یک راه حلی پیدا کنند. کار را در بودجه سازمان برنامه گذاشتند و بعدها هم یک بودجه­ای از شرکت نفت گرفتند و بودجه را در اختیار خرید آثار هنری قرار دادند و غیره. پس می­بینید کاری که من کردم عملا فقط کار معماری نبود بلکه کار برنامه­ریزی و همچنین کار مدیریت و بعدترش راه اندازی موزه هنرهای معاصر هم بود.
 
آقای دیبا بهترین و شاخص­ترین کاری که شما در خارج از کشور انجام داده­اید چیست؟
  

والله بعد از انقلاب بیشتر درحالت سیار بودم. در هیچ جا ساکن نشدم و از این مملکت به آن مملکت رفتم و این مانع از آن شد که یک دفتر ثابتی را در شهر بخصوصی دایر کنم.
  
به عنوان سوال پایانی می­خواهم از شما سوال کنم که اگر بخواهید چند تا از بناهای مورد علاقه­تان را در همه دنیا برای ما بگویید، از چه بناهایی نام می­برید؟
  
این سوال خیلی مشکلی است. مثل اینکه بگویید در ۲۰ سال اخیر زنهای خوشگلی که دیده­اید کجا بوده­اند و چگونه بوده­اند؟
 
اما خب این را من به شما می­توانم بگویم آقای دیبا...
 
(می خندد) ساختمانهای خوب خیلی زیاد هستند. الان به صورت ابتدا به ساکن، مثلا ساختمانی که "فرانک گری" (معمار مشهور آمریکایی) برای موزه شهر بیلبائو در اسپانیا درست کرده است را می­توانم نام ببرم. من اول به این با تردید نگاه می­کردم که این ساختمان کار خوبی باشد،‌ یعنی فکر می­کردم که این، یک ساختمان مد روز است و تمام می­شود. روز اول البته خیلی چشم گیر بود. این ساختمان، عجیب و رویایی و غیرقابل باور بود. من سر راهم هر وقت که از پاریس به لندن با اتومبیل می­رفتم برای اینکه ببینم در این موزه چه نمایشگاه جدیدی دایر شده توقف می­کردم و خب به ساختمانش هم مدتی نگاه می­کردم. هر سال این ساختمان بهتر از سال قبل می­شود، مثل قالی کرمان که هر چقدر پا بخورد زیباتر می­شود. می­توانم بگویم که فرانک گری یکی از مهمترین آرشیتکت­های حتی قرن جدید است. به هر حال این را هم بگویم که الان مثل قدیم نیست که یکی دو نفر به صورت انحصاری به عنوان بزرگان هر رشته مطرح باشند.
  
توصیه شما به عنوان یک استاد پیشکسوت معماری به معماران جوان ایرانی چیست؟
  

متعهد باشند نسبت به مملکت و کارهایی که می­کنند و فقط پی منافع شخصی نباشند، یک تعهدی نسبت به آن فرهنگ داشته باشند. نسبت به آن جامعه و کارهایی که می­کنند با اعتقاد باشند. خوشبینی داشته باشند. کارهایشان برای بهبود باشد و این را هم می­خواهم در این گفت و گو اضافه کنم که یکی از آرزوهای من این است که ساختمانی را که من برای دفتر شهبانو طراحی کردم را هم از حالت اداری خارج کنند و به صورت موزه در آورند. تمام ساختمان­هایی که متعلق به کاخ بودند،‌ همگی به صورت موزه در آمده­اند و در معرض عموم قرار گرفته­اند، ولی این ساختمان را که در شمال فرهنگسرای نیاوران ساختیم و الان متعلق به سازمان علوم و تحقیقات ملی است‌ به صورت موزه در نیامده است.
من فکر می­کنم که این ساختمان برای یک سازمان ملی و تحقیقاتی هم کوچک و هم نامناسب است. پیشنهاد می­کنم آن را به صورت موزه عکس برای عکاسان ایران در آوردند. این تنها آرزویی است که در حال حاضر دارم.

لینک مطلب قبل: ناگفته هایی از کامران دیبا - بخش اول

آرش پوراسماعیل



موضوعات: