بازخوانی تاریخ - ٧

ساعتی چند در کنار لوئی کان

History Restatement - 7
A Few Hours with Louis Kahn

لوئی کان یک ماه قبل از مرگش در تهران بود. این سفری بود که او در اینجا با کنزوتانگه، آرشیتکت معروف ژاپنی باهم روبرو شدند تا بر روی پروژه عظیمی باهم بیندیشند. یکی از روزهای برفی اسفند 1352 بود و فرصتی دست داد که ساعتی چند در کنار این دو مرد بزرگ و همراه با افکارشان، شرق و غرب را به هم نزدیک ببینیم. سفر آن­ روز لوئی کان به ایران، امروز در اینجا برای اولین بار ثبت می­شود. اکنون که او برای همیشه رفته است، خاطره آن ساعت­های کنار آتش از همیشه روشن­تر و گرم­تر است و این تنها به این دلیل نیست که او یکی از بزرگ­ترین آرشیتک­های این قرن بوده است بلکه گیرایی و سادگی سخنانش با آن هیجان و گرمی مجذوب کننده به راستی که فراموش نشدنی است.

                    ساعتی چند در کنار لوئی کان
 

وقتی کان شروع به صحبت می­کرد، انسان حس می­کرد سخنانش پایانی ندارد و برای یک لحظه هم خسته کننده نبود. جمله­های زیبایی که به نظر می­رسید در میان فلسفه­اش برای ایران ساخته شده است از این قبیل بودند:
"خورشید هیچوقت نمی­دانست چقدر مهم است تا اینکه به یک ساختمان تابید و سایه و روشنایی به وجود آورد."
"از آجر بپرس چکار می­خواهد بکند، می­گوید ما را به شکل آرک بساز. سعی کن بهش ثابت کنی که اگر افقی روی سردر به کار برده شود، چقدر می­تواند قشنگ باشد، باز می­گوید نه ما را به شکل آرک بساز."
جمله­هایی از این قبیل برای معماری کویری و خشت و آجری ایران نیازی به تفسیر ندارند. جذابیت صحبت­های کان در جمله­های زیبا و ساخته و پرداخته نبود، بلکه شخصیت بانفوذ و در عین حال ساده او بود که گوش­های انسان را تبدیل به ضبط صوت می­کرد. لوئی کان جلو می­آمد و با تازه وارد دست می­داد و به سادگی می­گفت: "سلام، من لوئی کان هستم." درست مثل اینکه یک آدم معمولی خودش را معرفی کند، بدون آنکه فکر کند دیگران باید از قبل او را شناخته باشند و بعد وقتی شروع به صحبت می­کرد کم کم تبدیل به یک وجود پر از حرارتی می­شد که روشنایی سخنانش چهره­اش را که به سختی در کودکی سوخته و مجروح شده است در پشت عینک ته استکانی و ضخیمش کاملا پنهان می­کرد. آنوقت لوئی کان در نظر می­آمد که در هنگام سخن گفتن، ایده­های جدیدش را می­ساخت و گاهی یک لحظه رشته افکار را پاره می­کرد و می­گفت: "آهان، راستی من همین الان این ایده را اندیشیدم" و هنگامی که ما با او سخن می­گفتیم با دقت و تمرکز فوق­العاده­ای گوش می­داد و به نظر می­رسید که ساعت­ها حاضر است گوش بدهد.
لوئی کان به ایران آمده بود که محیط را حس کند و احتیاجات را قبل از آنکه دست به طرحی بزند درک کند. وقتی از اهمیت آب در ایران سئوال می­کرد و یا درباره قدم زدن مردم در شهرها می­پرسید حس می­کردیم که باید حتما تا آنجا که ممکن است اطلاعات را با جزئیات در اختیارش بگذاریم و او نیز با ولع و علاقه عجیبی همه را در خاطره­اش ذخیره می­کرد تا آنکه بعدا و در سر فرصت به آنها مراجعه کند.
بعد از آنکه سئوالات بی­پایانش را به خاطر دیروقت بودن شب تمام کرد آنگاه جمله کوتاهی ادا کرد که بدون شک تحسین هرکسی را به این معمار بزرگ برمی­انگیخت. او گفت: "وقتی که طرح­ها و نقشه­های مربوط به پروژه ایران را تا جایی که خودمان راضی باشیم رساندیم آنوقت علاقه مندیم که معمارانی مثل شما که نسبت به فرهنگ و محیط ایران حساس هستند، طرح­ها و افکار ما را دیده و انتقاد کنند."
لوئی کان در میان صحبتش گفت که دلش می­خواهد که ادعا کند که در رگهایش مقداری خون ایرانی جریان دارد، خونی که از طرف نسل مادرش که همجوار ایران در روسیه زندگی کرده است به او رسیده است. او خودش را به اقلیم کویری همبسته و نزدیک می­دید.
با لوئی کان سخن دیگری در پیش کشیدیم. موضوعی مربوط به معماری مدرن ایران که توسط معماران ایرانی بوجود می­آید. خاطرنشان کردیم که روحیه متضادی در بین معماران ایرانی که در خارج تحصیل کرده و به ایران برگشته­اند و معمارانی که در ایران تحصیل کرده­اند وجود دارد. این تضاد مبتنی بر آن می­باشد که هر گروه خود را نسبت به معماری اصیل ایرانی، حساس­تر و به ریشه­های فرهنگ ایرانی آشناتر می­داند. لوئی کان فورا حرف ما را قطع کرد و گفت: "این یک گروه و یا مکتب و یا کمیته­ای نیست که بتواند راه را نشان دهد بلکه یک فرد است، فردی با قدرت پیشوایی که در همه یک حالت (بعله این راه صحیح است) را بوجود آورد"، شاید لوئی کان راجع به خودش صحبت می­کرد.
معماران همه سعی می­کنند که راه­های مختلفی برای نشان دادن حقیقت معماری پیدا کنند ولی این خط مشی­ها هستند که معماران سعی می­کنند عوض کنند نه قوانین اصلی که توسط طبیعت بوجود آمده است و قابل عوض شدن نیست. خط مشی­ها را می­توان عوض کرد چون توسط انسانها ساخته شده­اند. لوئی کان خود نیز خط مشی­های زیبایی را بوجود آورده است.
وقتی که خداحافظی کردیم، دست­هایمان را محکم فشار داد. مثل اینکه می­خواست ادامه مصاحبت را از انگشتانش به ما منتقل کند. دست هرکدام از ما را برای مدتی در دستش نگه داشت. ما در آنموقع نمی­دانستیم این دست فشردن برای آخرین بار خواهد بود.

منبع: مجله هنر و معماری. شماره 21. فروردین – اردیبهشت 1353.

آرش پوراسماعیل