طنز تلخ – زوال تمدن

   

کــارفرمایان مــولف؛ معمـــاران مــقتدر

       

Compiler Employers & Powerful Architects

اخطار: معماران زیر 25 سال از خواندن این مطلب جداَ خودداری نمایند .

   

مقدمه: با انتشار مطلب خانه رو به آفتاب توکا نیستانی در وبلاگ آقای هوشیار یوسفی درباره قیمتهای املاک مورد نظر معماران جوان برای تاسیس آتلیه و نتیجه گیری حاصل از آن، اخبار ضد و نقیضی درباره افزایش قیمتها در بهشت زهرا به گوش می­رسد؛ به خصوص مقابر دوپلکسی که پتانسیل فراوانی برای تبدیل شدن به آتلیه ابدی را دارند به شدت بالا کشیده اند.

   

مطلب: چند سال قبل با فراغت از تحصیل و تجربه کار در دفاتر و مشاورین مختلف و خسته از تداوم این اوضاع نابسامان در آرزوی داشتن حداقل پس اندازی بودیم که بتوانیم محلی را اجاره کنیم و آتلیه رویائیمان را راه بیاندازیم و به قول خودمان خط بکشیم و معماری کنیم و حالش را ببریم... از قضای روزگار در همان ابتدا، خوردیم به یک پروژه نسبتا بزرگ که آرزوها ساخت برایمان. با گذر زمان و جدی شدن قضیه، آتلیه رویایی، هر روز در ذهنمان نزدیک تر و نزدیک تر می­شد. تا جایی که ساعتها پشت چراغ قرمز عابر پیاده می­ایستادیم، بحث ها می­کردیم و طرح ها می­ریختیم و ده ها بار چراغ را سبز و قرمز می­کردیم و گذر زمان را نمی­فهمیدیم...

خلاصه؛ با نماینده کارفرما جلسه ها گذاشتیم و بحث ها کردیم و کار به طرح اولیه و طراحی و اتود و مداد شمعی و غیره رسید. به ناچار باید ریسک پذیر می­بودیم و اعتماد می­کردیم به کارفرما. ماهها به طراحی و کسب رضایت ایشان گذراندیم و کار را به شهرداری و کسب مجوز رساندیم. بالاجبار طی طریق شهرداری هم به گردنمان بود؛ هی می­کشیدیم و چاپ می­کردیم و بحث می­کردیم و چرتکه می­انداختیم و عوارض درمی­آوردیم. عوارض چی شهرداری هم که گمان می­کرد من دارم اموال بابامو گسترش می­دم با دیدن مبالغ میلیاردی جونش در می­آمد و کنایه­ها نصیب بنده می­نمود.

بالاخره کار نهایی شد و نوبت به ملاقات جناب کارفرمای واقعی رسید. با ورود ایشان به دفتر کار و در همان اولین نگاه ها جو سنگین شد و هیبت ایشان همه را گرفت. چرا که همگی مبهوت عظمت یک سرمایه دار واقعی شده بودیم. البته منظور از سرمایه، هم بعد مادی و هم بعد معنوی آن است، چراکه خدا هم عیار دفعات مراجعات ایشان به مکه مکرمه از دستش در رفته بود؛ خلاصه اینکه خیلی حاجی بود و خیلی پولدار. بعد از 2 ساعت توضیح طرح از جانب بنده و گزارش کارکرد چندین ماهه و گفتن از ایده و نما و کانسپت و کوفت و ... در نهایت حاجی نگاهی با تبسم به من کرد و گفت: "جناب مهندس، شما خیلی از معماری سرت می­شه ولی از سرمایه چیزی حالیت نیست آقا. بنده ده ها هتل و مجتمع در چند تا کشور دنیا علم کردم، برو برج من رو تو میدان ... تهران ببین. ساختمانی دارم که هر واحدش 5 میلیارد تومان قیمت داره، پس گوش کن ببین من چی می­گم". سپس حاجی یه تیکه کاغذ از کجای کیفش، جیبش یا کجاش درآورد یادم نیست، کاغذ رو باز کرد و پهن کرد روی میز ...

من و همکارم که با دیدن نمای یک کاخ قرون وسطایی اروپایی شکه شده بودیم، گمان کردیم این تصویر بهانه ای برای بحث بر سر یک سبک خاص معماری است؛ اما حاجی با چند کلاس سوادی که داشت چطور می­تونست از سبک حرف بزنه...؟ بعد از چند لحظه سکوت، وی برگشت و گفت "مهندس جان من می­خواهم اینو برام بسازی...".

با شنیدن این جمله و با دیدن آن تصویر کاملا برایم روشن شد که حاجی، اکنون دیگر یک کارفرمای صرف نبود، بلکه یک کارفرمای مولف شده بود، با میلیاردها سرمایه مادی و معنوی مقابل من جوان دنبال چندرغاز پول برای تاسیس آتلیه نشسته بود و به طرحش افتخار می­کرد. اما من چه می­توانستم بگویم ؟ راهی نمانده بود. یا باید بی خیال طرح می­شدم و یا اینکه با اقتدار می­گفتم "چشم" و می­شدم یک معمار مقتدر.

راه سوم سکوت مطلق بود و لبخندها و تعارف هایی که میان اعضا ردو بدل می­شد و جلسه ای که به اتمام می­رسید. ما هم بعد از 6 ماه تلاش برای این پروژه و کلی خرج و مخارج نتوانستیم مقتدرانه عمل کنیم و عطای این کار را به لقایش بخشیدیم. حاجی هم بلافاصله راهی مکه شد تا به اجر آخرتش بیافزاید و سپس قصد فرنگ کند تا دنیایش را بهتر از قبل بسازد بی­آنکه حتی یک ریال از بابت تلاشهای 6 ماهه ما پرداخت نماید.

ما هم عازم خیابانها شدیم تا این بار دیگر بیهوده پشت چراغ قرمز نایستیم و برویم سراغ کار و زندگیمان و خیال نبافیم و راه 10000 ساله به یک شب نپیمائیم.

تصویر: این هم تصویری که بطور اتفاقی در سفر نوروزی امسال دیدم و به یاد معماران مقتدری افتادم که خالق چنین اثرات ماندگاری شده اند ...

                     زوال تمدن - کارفرمایان مولف - معماران مفتدر

      تصویر 1: برج العرب واقع در خیابان جمال التکریتی (از شهدای جنگ اعراب و اسرائیل)

                     زوال تمدن - کارفرمایان مولف - معماران مفتدر

          تصویر 2: Persian tower واقع در 30 کیلومتری شمال غربی تهران - پایتخت ایران

نتیجه:

 

اهل کاشانم

اما شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است

من با تاب، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شهر ساخته ام

آرش پوراسماعیل

  



موضوعات: