نقد معماری - ۳

 

معماری و سینما

Critic of Architecture - 3

Architecture & Cinema

 

                     معماری و سینما

 

اول بار در دوران دانشجویی به سبب گفتمان دکتر قبادیان به رابطه سینما و معماری پی­بردم. آنچه در آن دوران ذکر می­شد، اهمیت و ارتباط تنگاتنگ این دو هنر بود. شاید آن هنگام به فراخور زمان و حال و هوای دانشجویی کمتر به ارتباط عمیق این دو آگاهی داشتم اما معترفم آشنایی عمیقترم با این موضوع سالها مرا به بیراهه برد ولی بعدها ارتباط فاجعه باری میان این دو یافتم.

شاید کمی عجیب بنماید اگر ریشه­های کشف این ارتباط را در خاطره­ای از یک کارفرما بازگو نمایم. این خاطره به مثابه رفتاری ملموس برای تمام معماران است که بارها و بارها در زندگی حرفه­ای خود آنرا تجربه می­نمایند. روزی روزگاری کارفرمایی با چند کیلو نقشه پلاسیده زیر بغلش به سراغم آمد و گفت لطفا دستی به سرو روی نمای این ساختمان بکشید. تا آن زمان که به اشتباه خودم را مهندسی کاربلد می­انگاشتم تازه متوجه پس پرده شدم. اگر تمام آموزه­های آکادمیک در یک پارچه بودن معماری از کانسپت تا پلان، نما، حجم و ... تاکید می­کرد اکنون به سبب سرمایه یک تهیه کننده فیلم که من هم بخشی از بازی آن بودم به چالش کشیده شده بود.

نه من کارگر یک کارواش بودم و نه ساختمان به مانند یک اتومبیل بود که من دستی به سرو روی نمای آن بکشم. اما ظاهرا ماجرای فیلم و فیلمسازی چیز دیگری بود. اکنون فهمیده بودم که گیشه تعیین کننده همه چیز است و فروش مهمترین بخش ماجرا و این مهم نیست اگر پلان در جایی و به دست فردی طراحی شود که هیچ از معماری نمی­داند و نما به دست فرد دیگری که هیچ تصوری از حجم ندارند و بدتر از همه اینکه هیچ یک سررشته­ای از هنر ندارند و نهایت همان می­شود که اکنون در شهر می­بینیم.

حال شهر برای من جولانگاه معمارانی است که خود سینما گرند و گاه نویسنده­اند و گاه کارگردان و گاهی هم بازیگر زبردست تهیه کنندگانی­اند که خود در نقش کارفرما ظاهر شده­اند. روزها پیش همچنان در کشاکش این اندیشه بودم که معماری دیدم سالخورده و موسپید که به سان سیرترشی به قدمت ده­ها ساله خود می­بالید حال آنکه عرصه نمایش او خیابان بود. نه اینکه ساختمانی به جداره آن بیافزاید بلکه خود به نمایشی خیابانی بدل شده بود. معمار زحمت کش، مهر به دست در کنار جوی آب، نقشه­های فاز 2 معماری را به مهر نظام مهندسی خود ممهور می­نمود و بدون اینکه توجهی به حاشیه ماجرا بنماید با آرامش خاصی به وظیفه خود عمل می­کرد. اما جالبترین قسمت این درام سینمایی سکانس پایانی آن بود. زمانی که معمار آرتیست، حق­الزحمه خود را بصورت نقدی از تهیه کننده دریافت ­نمود. این سکانس به سبب شمارش اسکناسهای هزارتومانی به شیوه دستی توسط آرتیست به حدی رمانتیک شد که اشک از چشمان عابران تماشاچی سرازیر نمود. اما دیری نپایید که با تشویق­های پی در پی تماشاگران، معمار و کارفرما دستی فشردند و با رضایت زایدالوصفی صحنه را ترک گفتند تا نمایشی دیگر را در محله­ای دیگر رقم بزنند.

به گمانم اکنون به رابطه تنگاتنگ سینما و معماری بیش از پبش پی برده­ام و هر روز پرده­ای از اسرار این ارتباط دوسویه برایم گشوده می­شود. نمی­دانم این ارتباط نامشروع تا به کی ادامه خواهد یافت و نتایج ناگوار آن را تا کی شاهد خواهیم بود اما امید آن را دارم که روزی دوباره به آموزه­های سابق برگردم و این چنین برداشتی از قضیه را به طنز و تاریخ بسپارم.

 

آرش پوراسماعیل

 



موضوعات: نقد معماری